سایت تخصصی حسابداران خبره ایران

ارائه مطالب تخصصی حسابداری و حسابرسی و قوانین

حکایت آموزنده

راهب و زن زیبا در کنار هم

راهب جوان و زن زیبا
دو راهب از میان جنگل می گذشتند که چشمشان به زنی زیبا افتاد که کنار رودخانه ایستاده بود و نمی توانست از آن عبور کند. راهب جوان تر به خاطر آن که سوگند عفت خورده بودند، بدون هیچ کمکی از رودخانه عبور کرد اما راهب پیر تر آن زن را بغل گرفت و از رودخانه عبور داد. زن از او تشکر کرد و دو راهب به راه خود ادامه دادند. راهب جوان در سکوت، مرتب این واقعه را برای خود مرور می کرد: «چگونه او این کار را انجام داد؟»
این را راهب جوان با عصبانیت به خود می گفت: «آیا سوگند را فراموش کرده است؟»
راهب جوان هر چه بیشتر فکر می کرد بیشتر عصبانی می شد و در ذهن خود با این موضوع می جنگید: «اگر من چنین کاری را انجام داده بودم حتما" توبیخ می شدم، این برای من غیر قابل هضم است.»
او به راهب پیر نگاه کرد تا ببیند آبا او از کار خود شرمنده است یا خیر، ولی می دید که راهب پیر خیلی راحت و خونسرد به راه خود ادامه می دهد. نهایتا" راهب جوان نتوانست بیش از این طاقت بیاورد و از راهب پیر پرسید: «چگونه جرأت کردی به آن زن نگاه کنی و او را در آغوش بگیری و حمل کنی؟ مگر سوگند را فراموش کرده ای؟»
راهب پیر با تعجب به او نگاهی کرد و سپس با مهربانی به او گفت: «من همان موقع که او را بر زمین گذاشتم دیگر حمل نکردم ولی تو هنوز داری او را حمل می کنی.»
برچسب‌ها: حکایت
تاریخ ارسال: یکشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:33 ق.ظ | نویسنده: علی | چاپ مطلب 0 نظر
ooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooo
ooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooo